ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

تولد ۴ سالگی پرنسس ارغوان

  ارغوان خانم بالاخره ۴ ساله شد. البته خیلی زود گذشت، بر یک چشم بهم زدن. خوشبختانه هر چی بزرگتر میشی خانم تر و عاقل تر میشی و از طرف دیگه شیطون تر. البته شیطنت هات، خرابکارانه نیست.این روزها آنقدر بزرگ شدی که از داشتن یه دختر همراه و پایه، ذوق زده بشم.   امسال تولدت رو خانوادگی برگزار کردیم و‌ خوشبختانه تولد کوچک اما دوست داشتنی بود و به همه مخصوصا ارغوان واقعا خوش گذشت. با اینکه ده روز حداقل در گیر این مهمونی بودم و واقعا خسته شده بودم اما همه خستگیا با دیدن لبخند و شادی دخترم پر کشید و رفت. و واقعا فردا صبح تولد که از خواب بیدار شده بودم، لحظه ای خستگی تو روح و تنم نبود.   ...
26 مهر 1395

مروری بر دوسال

دوسال سخت که الان فقط خاطره شده رفته تو ذهنمون که یادمون باشه زندگی همیشه بر وقف مرادمون نمیگذره. که قدر خوشی های زندگی مون رو بدونیم. که قرار نیست همیشه بخندیم. که آدمای دور و برمون رو بشناسیم و چه سخته این شناختن و آدمهایی که چه زود تغییر میکنن.  تلخترین و غم انگیز ترین حادثه که هیچوقتم فراموش نمیشه و فقط گذر زمان تصلی بخشمونه ، از دست دادن باباجون( پدر بابا محسن)بود که بعد از سه ماه بیماری و خیلی تلخ ، کم کم آب شد و جلوی چشمامون از این دنیای فانی پر زد به سرای باقی. که دیدار دوباره مون رو به قیامت انداخت و دلتنگی های از دست دادن پدری مهربون رو بر دلمون گذاشت. ارغوان هنوز باباجون رو به یاد داره و چون ما بهش گفتیم باباجون رفته پیش ...
20 مهر 1395

یه وقفه طولانی

به ارغوان این روزها دختر کوچک من این روزها خانمی ۴ ساله شده که روز به روز بیشترعاشقش میشوم. دو سال از آخرین باری که نوشتم گذشته. اول از همه تنبلی و دوم از آن باز تنبلی، و سوم بی حوصلگی های روزمرگی مانع از ز نوشتنم میشد آما بالاخره مصمم شدم که نوشتن رو ادامه بدم. نوشتن همه اتفاقات این مدت سخته. اما سعی میکنم تا آنجایی که در توان و ذهنم هست برات از روزهای ننوشته بنویسم. قول مردانه یک مادر
20 مهر 1395
1